سعدى

106

بوستان ( فارسى )

باخلاق با هركه بينى بساز * اگر زير دستست اگر سرفراز 2235 كه اين گردن از نازكى بركشد * بگفتار خوش ، و آن سر اندر كشد بشيرين‌زبانى توان برد گوى * كه پيوسته تلخى برد تندخوى تو شيرين‌زبانى ز سعدى بگير * ترشروى را گو بتلخى بمير حكايت شكر خنده‌اى انگبين ميفروخت * كه دلها ز شيرينيش مىبسوخت نباتى ميان بسته چون نيشكر * برو مشترى از مگس بيشتر 2240 گر او زهر برداشتى فى المثل * بخوردندى از دست او چون عسل گرانى نظر كرد در كار او * حسد برد بر گرم « 1 » بازار او دگر روز شد گرد گيتى دوان * عسل بر سر و سركه بر ابروان بسى گشت فريادخوان پيش و پس * كه ننشست بر انگبينش مگس شبانگه چو نقدش نيامد بدست * به دلتنگ‌رويى بكنجى نشست 2245 چو عاصى ترش كرده روى از وعيد * چو ابروى زندانيان روز عيد زنى « 2 » گفت بازى كنان شوى را * عسل تلخ باشد ترشروى را بدوزخ برد مرد را خوى زشت * كه اخلاق نيك آمدست از بهشت برو آب گرم از لب جوى خور * نه جلاب سرد ترشروى خور حرامت بود نان آن‌كس چشيد * كه چون سفره ابرو بهم در كشيد « 3 » 2250 مكن خواجه بر خويشتن كار سخت * كه بدخوى باشد نگونسار بخت گرفتم كه سيم و زرت چيز نيست * چو سعدى زبان خوشت نيز نيست ؟ حكايت شنيدم كه فرزانه‌اى حق‌پرست * گريبان گرفتش يكى رند « 4 » مست

--> ( 1 ) . روز . ( 2 ) . زنش . ( 3 ) . ابروى درهم‌كشيد . ( 4 ) . مرد .